
|
سلام امیر گلی من بلاخره در تاریخ ٧/٧/٨٨ در ١٩ ماهگی به آرایشگاه رفت و موهاشو کوتاه کرد قبلا مامان امیرحسین این کار رو می کرد که بدلیل صاف بودنش اکثر اوقات زیاد خوب نمی شد وقتی رفتیم آرایشگاه اول بابایی موهاشو کوتاه کرد تا امیر هم به محیط انس بگیره و هم ترسش بریزه البته شاید هم اصلا نمی ترسید چون من هم که موهاشو کوتاه می کنم نمی ترسه و از پاشیدن آب روی صورتش هم خیلی خوشش می آید بعد نوبت امیر شد بابای نشست و من باهاش بازی می کردم تا موهاش کوتاه شد بعد موهاش که می ریخت روی زمین می گفت اوتاد اوتاد وهمه می خندیدند کلی هم همه جا رو با آب پاش آقای آرایشگر خیس کرد ولی در کل خیلی پسر گلی بود البته موهاش خیلی کوتاه شد که به این زودی دوباره مجبور به اجرای این برنامه نباشیم ولی خوبیش اینه که دیگه وقتی می ریم یک جای نمی گن این پسر یا دختر امیرحسین جدیدا بشدت غذا خوردنش خوب شده ماشاا.. چشمش نزنم و وزنش هم خوب داره بالا می ره در کارهای خونه مثل خاک پاک کردن ظرف شستن آشپزخانه شستن و ... بشدت همکاری می کند که این باعث افزایش سرعت اتمام کارها می شود توی خانه بابای بابا اول از همه عاشق بابائو(بابابزرگ) است و هرجا باشه اگر بهش بگیم بیا عمه همش دنبال بابائو است تو خانه مامان مامانی هرکی زنگ بزنه دائی دائی و همش دنبال دائی البته بگم بقیه را هم خیلی دوست داره و دل هیچ کس رو نمی شکند
سلام سه شنبه و چهارشنبه 3 و 4 شهریور روزهای خیلی بدی برای امیرحسین گلی و صد البته برای من و بابای بود امیر واکسن 18 ماهگی رو زد و حسابی درد کشید جای آمپولش بی نهایت آزارش می داد ومن همه تدابیر من جمله استامینوفن قبل از رفتن به دکتر و حوله گرم بعد از آن را اعمال کردم ولی امیرحسین دو ساعت بعد از واکسن دردش شروع شد و آنجنان گریه های می کرد که من را بسیار ترساند تا جای که ظهر با زبان روزه رفتیم تو خیابان و ماشبن گردی کردیم تا وقتی تو ماشین بود آروم بود ولی همین که می رفتیم خونه روز از نو روزی از نو بابای هم که وقتی امیر ناراحتت از اون ناراحت تر همین طور غر زد خلاصه شب اول رفتیم خونه مامانی من و روز بعد رفتیم خونه بابای بابا تا امیر توی شلوغی دردش یادش بره روز دوم لنگ لنگان شروع به راه رفتن کرد دیگه شب همراه نسترن لنگ لنگان می دوید خلاصه به خیر و خوشی گذشت. امیدوارم خدا به امیرحسین بابای و من توان بیشتری برای تحمل درد نی نی گولو بدهد و آرامش خود را حفظ کنیم کلمات جدید توتو:پتو یاسی : یاسمن بی بی : باطری آانگ: آهنگ رائی:روسری وقتی می خواد صدا بزنه می گه مامان بیا وقتی دستشوئی بزرگ می کنه (ببخشید اینقدر وارد جزئیات می شم) می زنه توی صورتش می گه واییی و وقتی من پوشکش رو می ندازم توی سطل آشغال می گه وی وی وی با قاشق می تونه تا حدودی غدا بخوره کم کم می خوام رفتن به توالت رو بهش یاد بدم خدا کمکم کنه فعلا لگنش رو بهش نشون می دم و می گم باید اینجا جیش کنی اگر پیشنهاداتی دارید ممنون می شم بهم بگید ممنون
امیر گلی جدیدا خیلی کارهای بانمکی انجام می ده اول نماز خوندش که عاشقشم اولش یک 10 باری دستش رو بالا و پائین می بره یعتی شروع نماز بعد قنوتش که دو تا دست کوجکش رو می چسبونه به هم و قنوت می خونه بعد رکوع و سجده و ... اگر هم با من بخواد نماز بخونه حتما باید چادر سرش کنه و اگر بیفته دادش تو هواست امیر حسین حرفهای خیلی بامزه ای می زنه بهش می گم چند تا چشم داری یک انگشت این دستش و یک انگشت اون دستش رو باز می کنه می گه دو تا وقتی می رم دنبالش تا من رو می بینه می گه بابا یعنی بابا کجاست. از در دری بودنش هم که چیری نمی گم که گاهی ما رو کچل می کنه همین طور به در اشاره می کنه و می گه در در در *1000 جا کفشی رو باز می کنه و هر چی کفش مهمونی دارم در می یاره از هر کدوم یک لنگه می کنه پاش و راه می ره دیگه از راه رفتنش که راه نمی ره می پره و گاهی نزدیک است بخوره زمین لباسها و کفشهای خودش من و باباش رو به خوبی از هم می شناسه حتی مسواکهامون رو هم می شناسه اشاره می کنه می گه مامان بابا اییر(امیر) چند بار که با بابای حرف می زدم بابا آخرش می گفت جدی حالا هروقت ما داریم حرف می زنیم به محض که حرفمان تموم می شه می گه جدی و بعد چلونده می شه برخی اوقات خیلی حرف گوش کن می شه مثلا بهش می گم اسباب بازی هات رو بذار تو اتاقت گوش می ده امروز صبح عجله داشتیم یم خواستیم بریم بهش می گم برو در پنجره رو ببند بدو بذو رفته ببنده و من کلی دوست داشتم
این چند روز حسابی به من و امیرحسین خوش گذشت واقعا آلودگی به موقعی بود روز پنج شنبه عروسی بودم امیرحسین رو به خاطر ترس از آلودگی نبردم وقتی برگشتیم حسابی از دل و دماغمون درآورد ما ساعت ٣ شب رسیدم امیرخان چهار بلند شد شیر بخوره دیگه بلند شدن همانا و همین طور گریه کردن همان چند بار من بابای بابابزرگ بردنش بیرون و همه رو از خواب بیدار کرد آخر هم ما برگشتیم خونه بلکه توی تختش بخوابه جدیدا خیلی به تختش علاقه مند شده و وقتی خیلی شیطنت می کنه می ذارمش توی تختش قشنگ می خوابه اونروز هم برای اولین بار توی تختش خودش خوابید می دونید نمی دونه وقتی خستش می شه باید بشینه و انقدر وول نخوره می ذارم توی تختش نمی تونه حرکت کنه راحت دراز می کشه و خستگی در می کنه خیلی کاراش بامزه شد وقتای که پیشش مامانم و ما نیستیم و دلتنگی می کنه و می گه مامان بابا مامانم براش السون و ولسون می خونه و خیلی خوشش می یاد و همین طور مرتب تکرار می کنه حتی وقتی مامانی زنگ می زنه بهش می گم شهین مامان السون و لسون بلافاصله می گه بابا اسامی افراد آشنا را خیلی خوب می گه: سارا عباس محمد(بابابزرگ) رضا (بابا بزرگ) علی (دائی) یلدا(خاله) را خیلی خوب می گوید. راضی مرضی مریم (عمه ها) را تقریبا می گوید بهاره(عمه) و سمیرا(خاله) شهین(مامان بزرگ ) را فقط آهنگش رو می گوید. اونروز که عروسی بودیم عمه می گفت بهش می گفتیم بگو خورشید می گفته ماه بگو عمه می گفته دائی خلاصه حسابی نمک شد این گلی پسر خواب بعد از یک عالمه اذیت بقول خودش اذت تا حالا دیدید کسی خوابیدنی مسواک بزنه؟؟؟!! مرد من با لباس مردونه
امیرحسین جون جدیدا حسابی بازیگوش شده همچنان ما جرات نداریم در ورودی رو باز کنیم و گرنه دیگه 1000 بار باید پائین و بالاش کنیم عاشق آب بازی وقتی می خواد آب بازی کنه می گه آبی آبی دیگه دیشب بردمش توی حموم و همین طور یک ساعت با آب بازی می کنه البته خیلی کم اب را باز می کنیم (در راستای اطلاح الگوی مصرف) اگه بخوام پاش رو هم بشورم همین برنامه تکرار می شود همش دوست داره باهاش بازی کنم. روزها که اداره هستم می گن اگر یک دقیقه ولش کنن مامان مامانش توی هواست. غذا خوردنش کمی بهتر شده جدیدا دیگه دوست داره خودش غذا بخوره
امیرحسین جون دیگه حسابی بزرگ شده حرفها را متوجه می شودو کارهای عاقلانه انجام می دهد. بابای همیشه به امیرحسین می گفت مامان این نی نیه اونروز امیرحسین روی تخت خواب خوابیده بود من و بابای هم بیرون داشتیم حرف می زدیم یکدفعه دیدم یک صدای می آید گفتم برم ببینم امیرحسین بیدار شده از تخت نیاد پائین.همین که داشتم این حرف رو می زدم دیدم امیر خان فاتحانه از تخت اومده پایین بدو بدو اومده پیش مامان و باباش . بابای رو کرد به من گفت مامان این دیگه نی نی نیست و کلی خندیدم. امیرخان جدیدا هر حرفی رو بهش چند بار بگیم تکرار می کنه و اگه نتونه بگه صداشو در می یاره وقتی بهش می گم اذیت نکن می خنده می گه اذت و من هم خندم می گیره فکر می کنه کار خوبی . یک عادت بدی که داره اینه که مرتب دست ما رو می یره می بره دم در می گه بریم با(پشت بان) یا پا (توی حیاط) هرجا می خواد بره باید دست ما رو بگیره و ببره. چند روز پیش از مالزی دوستای بابای اومده بودند پیش ما یک پسر اندازه امیرحسین داشتند اما دوبرابر امیرحسین هیکل داشت همون اول که اومد دست کرد توی چشم امیرحسین و امیرحسین دیگه ازش می ترسید تا می اومد هرچی دستش بود می داد و فرار را به قرار ترجیح می داد حالا دیگه باید بچم رو بفرسم بادی بیلدینگ دفعه بعد بتونه از خودش دفاع کنه البته امیرحسین جون مهمون نوازه, نخواست اذیتش کنه وگرنه یک کله می زد( کله های امیرحسین مشهور است) که تا فردا گریه کنه |
About
Archivesبهمن ۸۸دی ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ AuthorsساراLinks
افاضات مامان بانو و بابا جون جوني
|